![]() |
![]() |
|
| هم آغوش باد |
|
و امروز از رفتنت ۶ سال می گذره..
۶ساله که رفتی و من هنوز منتظرم... منتظر بازگشتت و می دانم که نمی آیی... هنوز پرولزت یادمه.. وقتی جیغ خونواده بلند شد و من فهمیدم که تا ابد باید منتظر بازگشتت بمونم... امروز ۶ سال از رفتنت می گذره و من هنوز منتظرم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:36 توسط بی گناه |
|
تو را من چشم در راهم....
دارم دیوونه می شم..امروز دنیا زیر پامه ولی هیشکی تو دلم نیست.. دلم می خواد عاشق بشم..دلم می خواد یکیو واسه خودم خود خودم داشته باشم.. یه روز یکی احساساتمو به بازی گرفت ...وقتی رفت گفتم باشه..دیگه دوست ندارم... حالا دیگه دوسش ندارم ولی دلم تهی شده..از اون همه عشق از اون همه مهربونی... حالا هیشکی نمی تونه توی قلبم جا بگیره..به همه شک دارم بدبینم... کاش می دونست با رفتنش منو نمیشکنه..فقط با رفتنش قلبم رو صحرا می کنه..به همین سادگی کاش می دونست با رفتنش عشق رو ازم می گیره و همه ی احساسات زیبا رو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:15 توسط بی گناه |
|
|
نمی دانم این راه درستیست یا نه...
نمی دانم به کدامین گناه.... شاید باید رفت..باید باخت.... شاید باید نیست شد... نمی دانم...نمی دانم...نمی دانم... شاید بی تو باید زندگی کرد... شاید ها تمام زندگی ام را ربودند...نیستم کردند..نابودم کردند.. شاید باید رفت..رفت و تنها مرد.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:19 توسط بی گناه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:54 توسط بی گناه |
|
|
شاید وقتی داری اینو می خونی خیلی از اینجا دور شده باشم.....جایی که بهش میگن" خودم"
شاید با اون دختری که وقتی یه بچه می دید بهش آبنبات می داد فرسنگ ها فاصله گرفته باشم. نمی دونم شاید برم جایی که همه هستن...جایی که عاشق پول یه نفر بشم نه عاشق خودش... شاید وقتی اینو داری می خونی من دیگه خودم نباشم..... می خوام چشامو بشورم جور دیگه ببینم شاید مثل دیگرون بشم..... آخه من به کی بگم اون جای من کسی رو انتخاب کرد که توی پارتی باهاش آشنا شده بود... نمی دونم شاید پاک بودنم فقط یه اشتباهه.شاید باید مثل اون بشم..مثل همه...... شاید اشتباه کردم که خواستم خوب بمونم.... نه.........به خدا پناه می برم....مثل هر شب که می گم خدایا کمکم کن..مثل هر شب که به خودم می گم دختر آروم باش.....ولی می خوام از خودم فاصله بگیرم....خدایا کمکم کن...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:10 توسط بی گناه |
|
|
و اما امروز....
بعد از رفتن راه هزار ساله ی دلم بعد از اینهمه دیوانگی و جنون و بعد از اینهمه شبهای بی قراری آه که امروز احساس می کنم تو آنی نیستی که حتی درذهن خودم تدائی کردم انگار دیوانه شدم و .... گاهی اوقات احساس می کنم دلم ساعتی است شبنما که تحمل یک دور رفتن را دارد و آن لحظه ی رسیدن به ۱۲ همان لحظه ای است که تو فراموش خواهی شد.... و اکنون احساس می کنم فقط چند دقیقه تا ۱۲ مانده یعنی چند دقیقه تا رفتن تو.... نمی دانم/ شاید هم چند ثانیه شاید هم یک ثانیه و یا اصلا....شاید رفته باشی از دلم شاید...... و تو حتی یک بار هم نخواستی بدانی که چه کسی عاشق تو است فقط مدهوش بودی و همان ها تو را فریب دادند جز من که...... اما تحمل می کنم....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:25 توسط بی گناه |
|
|
آن مرد به دنیا می خندید.....و کودک ۶ ساله هیچ وقت نفهمید که یتیمی
یعنی چه؟ آن دختر خندید.....و پسر هیچ وقت نفهمید که چرا عاشق شد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:39 توسط بی گناه |
|
|
با تو ام ای سهراب
ای به پاکی چون رود. يادته گفتي بهم: تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد. نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد
يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا كه مبادا تركي بردارد چيني نازك تنهايي من.
اومدم آهسته نرم تر از يك پر قو خسته از دوري راه خسته و چشم به راه . يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار؟ فكر كنم شدم دچار. يادته گفتي گاهگاهي قفسي ميسازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود؟ من . حادثه عشق تر است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:27 توسط بی گناه |
|
|
بازم دارم کابوس میبینم..
می خوام بیدار شم ولی نمی تونم.. دارم دست و پا می زنم.. دارم توی کابوس غرق می شم.. می ترسم... کسی اینجا نیست.. دارم داد می زنم..کمک می خوام... نمی تونم نفس بکشم.. نفسام به شماره افتاده.. کمکم کنید...یکی کمکم کنه.. کسی اینجا نیست.. همه تنهام گذاشتن...نمی تونم از کابوس بیام بیرون.. من واسه این کابوس یه اسم گذاشتم.. : زندگی...یعنی باید غرق بشم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:1 توسط بی گناه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:21 توسط بی گناه |
|
|
سلام..این مطلب رو فقط برای اونایی می نویسم که با احساسات دیگرون بازی می کنن...
فقط برای تو... احساساتمو به بازی گرفتی..به دروغ بهم گفتی که دوسم داری... باشه هیچ خیالی نیست..ولی اینا رو بخون.. بدون وقتی فهمیدم همه چیز دروغ بود از هم پاشیدم... بدون همه ی رویاهایی رو که داشتم ازم گرفتی..حتی دیگه نمی تونم رویای برا خودم بسازم..چون دیگه آینده یی ندارم.. می خوام بدونی..آره می خوام ببینی که چی کردی.. وقتی فهمیدم همه چیز دروغ بود از هم پاشیدم.. حتی دیگه نتونستم نفس بکشم.. کاش لا اقل می ذاشتی عاشق کسی بشم که بتونه عاشقم باشه.. ولی تو حتی عشقو ازم گرفتی... کاش شماهایی که با احساسات دیگرون بازی می کنید به این چیزا فکر می کردین... به اینکه بعد از تو من چی کار کنم.. و حالا منم رسیدم به اینجا....... جایی که بهش می گن آخر خط... جایی که فقط یه آرزو برات می مونه..: زیر بارون مردن.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:13 توسط بی گناه |
|
|
دلم اندازه ی تموم دریاها تنگه..
دلم اندازه ی تموم دل تنگیا تنگه... دلم حتی برای گریه هم تنگه... بازم میاد به خوبم..... بازم میاد تو یادم... نمی دونم با یادش چی کار کنم......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:46 توسط بی گناه |
|
|
این آخرین باریه که اسمتو می یارم..
آخرین باریه که از خوبیات می گم...از خاطراتت می گم. بعد از این می خوام خاکت کنم...می خوام با دستای خودم خاکت کنم.. غصه نخور ...هر پنج شنبه با یه شاخه گل رز( همون گلی که دوست داری) می یام سر خاکت تا زمان از یادم ببره اون چیزایی رو که باید فراموش کنم... دیشب بازم خوابتو دیدم.خواب دیدم که کنارمی.خواب دیدم که مال منی.از خواب پریدم.چشام بارونی شد.یه آه از ته دلم جوونه زد...و بعد خوابیدم..... خیلی وقته که برام یه خاطره شدی.. خیلی وقته که وقتی به یادت میوفتم یه آه می کشم و بعد از فکرت میام بیرون..... یادته بهم گفتی مبارزه کنم..گفتی تو رو به رقیبم ندم.. گفتی باید بمونم... ولی من زیادی موندم.. زیادی مبارزه کردم.. حالا هم می رم..میرم تا یاد بگیری که تو تصمیم گیرنده بودی نه من...میرم تا بفهمی که من نمی دونستم برای چی باید مبارزه کنم..برای به دست آوردن عشق؟ نه.......من نمی خوام عشقو گدایی کنم.... من نمی خوام دل یه دختر رو که کوچیکتر از خودمه بشکونم.. من میرم ولی یادت باشه که..... هیچی ولش کن.. درسته که بهت قول دادم که هیچ وقت دیگه مزاحمت نشم..ولی یه بار دیگه می زنم زیر قولم..آخه می خوام دست نوشته هامو بخوونی.... آرزو می کنم که خوشبخت شی.دنیا ارزش نفرین رو نداره...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:4 توسط بی گناه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام..من یه دخترم..دختری از نسل آریا... این وبلاگو با تموم دل تنگیام تقدیم به کسایی می کنم که دل تنگن...
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
آقا فرامرز(همراه همیشگی) ایلیا آقا علی(مرد شب) آقا آرسین آقا محمد آقا بیلیاردو |
|
RSS
|